معرفی و نقد کتاب

۲۰ کتاب خواندنی از بهرام بیضایی؛ مردی که از اسطوره و تاریخ می‌نویسد

«من جهالت را تایید نمی‌کنم، عاشق این مردمم ولی نه عاشق جهالتشان؛ عاشق آن استعدادی که درونشان هست و می‌تواند به جهش آن‌ها بینجامد.» این بخشی از حرف‌های بهرام بیضایی، نمایشنامه‌نویس، فیلمنامه‌نویس، پژوهشگر، تدوین‌گر و کارگردان تئاتر و سینما است که ساختن فیلمنامه‌هایش همیشه برای دیگران آسان‌تر بوده تا خودش. چه وقتی می‌خواست «شب سمور» را بسازد که نشد و مسعود کیمیایی «خط قرمز» را بر اساس این فیلم‌نامه نوشت. چه وقتی «روز واقعه» را نوشت و سال‌ها چشم‌به‌راه ساختنش ماند و آخر سر ساختنش را به شهرام اسدی واگذار کرد.

او روز پنجم دومین ماه زمستان سال ۱۳۱۷ در کوچه‌ی حمام‌شازده‌ی حسن‌آباد تهران به دنیا آمد. خانواده‌ی پدریش اهل آران و بیدگل و از خاندانی نامدار، اهل فرهنگ و محترم بودند. جدشان ملا محمد فقیه آرانی، متخلص به روح‌الامین و پدربزرگ بیضایی، میرزا محمدرضا، متخلص به ابن‌روح، روحانی، شاعر و واعظ مشهور بودند. عموی بزرگش ادیب بیضایی، شاعر نامدار در کاشان و صاحب قصیده‌ی مشهوری به نام معجزه‌ی موسی (ید بیضاء) است.

پدرش، میرزا نعمت‌الله ذکائی بیضایی، که اهل شعر و ادب بود در جوانی به تهران نقل مکان کرد و درس وکالت خواند اما در اداره‌ی ثبت استخدام و مشغول کار شد. مادرش، نیره موافق، که انگار شاگرد پدرش بوده در مدرسه با هم آشنا شدند.

بهرام که روحیاتی خاص و شخصیتی متفاوت داشت کودکی خوشی نداشت. زیر بار زور نمی‌رفت. کنجکاو و پرسشگر بود. به اطرافش از دریچه‌ی متفاوت نگاه می‌کرد. یک‌جا بند بود و همیشه بزرگترها را به زحمت می‌انداخت. از مدرسه بیزار و فراری بود. پدر و عمویش لباس روحانیت را از تن به‌در کرده بودند اما بهرام تاوانش را پس می‌داد. تحقیر می‌شد، بدرفتاری و خشونت را تجربه می‌کرد. در این دوران بود که سینما را کشف کرد که پناهگاهی امن، آرام و هوش‌ربا بود. تاریکی محیط همه را یکسان و برابر می‌کرد. جایی دیگر هم دلش را برد. کتابخانه‌ی پدرش جایی بود که به راحتی می‌توانست مجلات هنری و نمایشی را بخواند. خواندن مطلبی درباره‌ی نسخه‌ی سینمایی نمایشنامه‌ی هملت اثر شکسپیر او را تکان داد. بهرام که چند بار همراه پدر فیلم‌ها و تئاترهای «فاجعه‌ی رمضان»، «بیژن و منیژه»، «گنج‌های سیرامادره» و «بینوایان» را تماشا کرده بود به خودش جرات داد، از مدرسه فرار کرد و به سینما رفت. یکی از دوستانش پیشنهاد کرد با هم به «سینه‌کلوب» سینما فردوسی فعلی بروند. آقایی به نام هوشنگ کاووسی توضیحاتی درباره‌ی فیلم داد.

سال ۱۳۳۰ بعد از خودکشیِ صادق هدایت، با کار و سرگذشت این نویسنده آشنا شد و از او تأثیر گرفت. تماشای تئاتر «بلبل سرگشته» نوشته‌ی علی نصیریان شگفت‌زده‌اش کرد. او بعد از تماشای فیلم «هفت سامورایی» به این نتیجه رسید که نمایش شرقی به وجد می‌آوردش. به مدرسه‌ی دارالفنون رفت و کنار نادرابراهیمی، داریوش آشوری و عباس پهلوان نشست و با دنیای ادبیات آشنا شد. تکخوانی‌های «آرش» و «اژدهاک» را آن زمان نوشت. هنگام کار در اداره‌ی ثبت دماوند تعزیه و شبیه‌خوانی را کشف کرد. یک سال بعد دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران را به دلیل پذیرفته‌ نشدن پایان‌نامه‌اش «نمایش در ایران» رها کرد. بعد از آن، او به فیلم‌سازی، اجرای متن‌های نمایشی، پژوهش و تدریس و نوشتن فیلمنامه و نمایشنامه مشغول است. در این مطلب با ۲۰ نمایشنامه و فیلمنامه‌ی او آشنا می‌شویم.

۱- پهلوان اکبر می‌میرد

«پهلوان اکبر می‌میرد» اولین نمایشنامه‌ی بلند بیضایی است که در چهار پرده در سال ۱۳۴۲ نوشته و پاییزِ ۱۳۴۴ در تالارِ ۲۵ شهریورِ تهران با بازی و کارگردانیِ عباس جوانمرد به نمایش درآمد.

قصه‌ی نمایشنامه مثل داستان پوریای ولی است. در پرده‌ی اول: نزدیک غروب پهلوان اکبر دلخوش و سرحال به دکه‌ی می‌فروش می‌آید و پیرزنی را نیز مویان و دعاکنان بر آستان سقاخانه می‌بیند و سکه‌ای نثارش می‌کند و می‌گذرد. می‌فروش به پیشواز می‌آید و با پهلوان درون دکه می‌شوند. در همین حال سیاه‌پوشی از ته کوچه می‌گذرد. پهلوان جامی می‌زند – و بر آن است که بیش ننوشد – و زخمه‌ای به تار می‌زند. زن در قفلِ سقاخانه چنگ زده و همچنان در راز و نیاز است. دو گزمه می‌گذرند و به دیدن پهلوان در دکه، دور می‌شوند. از قرار، فردا پهلوان با کسی کُشتی خواهد گرفت.

در پرده‌ی دوم: حیدر در هشتیِ خانه‌ی پیر است و گوش به سخنش دارد. پیر می‌خواهد او را از کشتی پشیمان و روگردان کند، چراکه می‌گوید زورش به پهلوان اکبر نمی‌رسد؛ ولی حیدر می‌خواهد بختش را بیازماید، مگر به خواسته رسد. پیر از حیدر دل‌چرکین است، چرا که می‌ترسد او خیال داشته باشد که اگر پیروز شد، آنگاه که داماد خان‌بیک شد، آدم خان‌بیک نیز بشود و راه پهلوان اکبر را، که دستگیری از نیازمندان و مقاومت برابرِ اصحاب زور بوده، پی‌نگیرد؛ ولی حیدر در این اندیشه‌ها نیست و فقط در اندیشه‌ی وصال است. پهلوان اکبر می‌رسد و پیر او را دوستانه درود می‌کند و شراب می‌ریزد.

در پرده‌ی سوم: نیمه‌شب است و پهلوان اکبر اندیشناک به کوچه‌ی میکده برگشته. درِ دکه را می‌زند. می‌فروش در می‌گشاید. احوال پهلوان منقلب است و می‌فروش متوجه شده که پس از گفت‌وگو با زن نیازگار چنین شده. پهلوان می می‌خواهد. او به ایل می‌اندیشد. می‌فروش می‌گوید که مرد روغنگری آمده و پهلوان را پیشکشی آورده، زیرا پهلوان هفته‌ای به جای اسب مرده‌اش برایش کار کرده‌است. پهلوان نه حرف را می‌پذیرد، نه پیشکشی را. گبرِ می‌فروش و پهلوان از بیگانگی خویش در شهر می‌نالند. پهلوان می می‌خواهد. می‌فروش دریغ نمی‌کند، ولی او را بر حذر می‌دارد، مبادا در کشتی کارش به تنگنا بکشد؛ ولی پهلوان از این نمی‌اندیشد. سپس می‌رود. جلوی سقاخانه به خشم و عتاب راز و نیاز می‌کند و راهی می‌جوید. قداره‌اش را از خشم به زمین می‌کوبد. پس بر سکوی سقاخانه می‌نشیند و به خواب می‌رود.

در پرده‌ی چهارم: بامدادان دو گزمه به کوی میکده می‌رسند. ساعت کشیک سرآمده و خیال دارند می‌فروش را تلکه کنند. نیز می‌خواهند پهلوان را از دسیسه‌ی کشتنش بیاگاهانند. به دیدن پهلوان در دکه یکه می‌خورند؛ و پس می‌گویندش که کسی در کمینِ اوست. پهلوان مست از میکده بیرون می‌آید و گزمه‌ها به ارگ می‌روند تا پهلوان نو را ببینند. پهلوان یاد ایل می‌کند و سرگشته است و نمی‌داند کجا رود. کور می‌رسد و خبر می‌دهد که پهلوان اکبر از شهر رفته. پهلوان اعتنا نمی‌کند. کور می‌رود و نمی‌داند که با اکبر سخن گفته. سپس سیاه‌پوش پیدا می‌شود. پهلوان از رفتن می‌ماند و سیاه‌پوش را فرامی‌خواند تا جانش را بگیرد. پهلوان چشم می‌بندد، سیاه‌پوش نزدیک می‌شود و به آرامی قمه‌اش را میان کتف‌های پهلوان فرومی‌کند و پس‌پس می‌رود. حیدر از راه می‌رسد. او خیال می‌کند که سزاوارِ بازوبند اکبر نیست، ولی اکبر او را می‌راند و می‌گوید که باید بکوشد تا سزاوار شود. ناگهان حیدر متوجه می‌شود که قمه‌ای به پشت پهلوان است و او دارد می‌میرد. از او می‌خواهد که نامِ قاتل را بگوید تا انتقامش را بگیرد. اکبر می‌گوید که قاتل خودش بوده و حیدر را از خود می‌راند تا در تنهایی بمیرد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *