| وزن | 194 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| ناشر | |
| موضوع |
داستان اجتماعی |
| قطع کتاب |
رقعی |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1400 |
| تعداد صفحه |
224 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
حمل رایگان سفارشات بالای500 هزار تومان
پرداخت با کارت های شتاب
تصمین اصل بودن کالا
مشاوره انتخاب کتاب
ضمانت تا حداکثر ۷ روز
من نرفتم. هیچ وقت. مادر ولی چند باری رفت. یک بار و فقط یک بار گفت: بیا! گفتم: نه.
کجا می رفتم وقتی قبری نبود و نشانی وجود نداشت.
مادر هم پِی نشان نمیرفت. پِیشائبه و شایعهای میرفت یا شهودی شیدایی.
سیاه دامون جنگلی متروک بود در حاشیهی جنوب شرقی شهر. مسیرش،
راهی فرعی بود که فقط از شهر بیرون میرفت و به آبادیای ختم نمیشد.
امتداد جاده میان جنگل باریک و مالرو میشد و میرفت تا دامنهی کوهستان محو شود.
چشمانداز کوهستان از شهر، همان انبوهی جنگل بود در بلندی و فراز.
از تاریکیاش کم نمیشد. ولی فقط راه نبود، حکایتهایش هم بود، کابوسها،
ارواح و نحوستی که از روایتهای شوماش مانده بود.
انگار خاک سیاه جنگل، مزارگاه همه گمشدهها و پناهگاه همه گورهای پنهان بود.
نحوست با تاریکیاش چه قرابتی داشت؟ نمی دانم.
سیاه دامون پر از سایه و تاریکی بود.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.