| وزن | 110 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| ناشر | |
| موضوع |
داستان تاریخی نوجوان |
| قطع کتاب |
رقعی |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1402 |
| تعداد صفحه |
212 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
حمل رایگان سفارشات بالای500 هزار تومان
پرداخت با کارت های شتاب
تصمین اصل بودن کالا
مشاوره انتخاب کتاب
ضمانت تا حداکثر ۷ روز
«حمیدرضا و طوبا شادی میکنند. مامان با نگرانی نگاه میکند. با صدای زوی بابا، هر سه میدوند و زو میکشند. من هم با کمی مکث میدوم. نه برای بازی، با اینکه خیلی دوست دارم برای بازی بدوم؛ برای مراقبت از بابا میدوم، نکند بین راه، حالش بد شود! حمیدرضا و بابا از من و طوبا جلو میافتند. بابا، زودتر از حمیدرضا میرسد به سرو و نفس مفس میزند. داد میزنم: بابا حالت خوبه؟… نفسزنان جوابم را میدهد:
ـ چی ه ه… خیه… یال… کردی ه ه…؟ من… هه ه ه… هنوز قوماندان ام…
سالهایی که من هنوز به دنیا نیامده بودم، بابا در افغانستان قوماندان بود. قوماندان بعنی کوماندو، یعنی فرمانده…»
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.